صندوقخانه
نوای ملایمی گوشهایم را نوازش می دهد......آن هنگام که سراسر شوریده و سرمست از نوای صندوقخانه ی دلم رو به هر سو می کنم و آسوده خاطر به دوردست ها می نگرم......
خانه ای که بر دوش می کشم همان دل شیشه ای-ام است......در کنج-اش صندوقخانه ای است...در کنج صندوقخانه اش پیانو-ای کهنه و خاک گرفته هنوز هم انگار می نوازد......درنگ می کنم و در آن لحظه که شب را به صبح می سپارم ، دانم که ملودی کوک-اش از برای چیست و این ساز ناکوک-ام چرا ملودی هایی در خود نهان دارد بس کوک!
آنکه نگفت و آنکس که نمی ماند.....
می گذرد عمر بسان آب روان رود.......گذشت آن روزگاران که او ز مولانا و من ز اخوان و تو ز سهراب و استاد ز عشق خیام در شوق بی مثالی گرفتار و شیدایی را به یکدیگر نسیه می دادیم.......
و آن گودو که همچنان نیامد......و همسفری که به ناگاه همسفر یاسمینا شد و آن پیپی که پیپ نیست و پس میشل آیا پس آن چیست؟ و قاشقی که وجود ندارد......
آن فیلسوف باده فروش و آن فیلم سازی که هیچوقت فیلمش را نساخت و پس از مرگش فیلم نامه ی طلایی اش را از زیر تختش به بیرون کشانیدند و همگان ز مرگش در انده نگریستند.......
آن رویای خام و واقعیتی تلخ!
زیبا بودن آسان است گر زیبایی را باشد آنچه همگان می پسندند!
گر می و پیمانه را در بغل نشاید دلداده را همی نگاهی به طمع.....آنچه شوریده حالم کرده است دیدن است و گذشتن....که گذشت را می گویمش روزی همانا والاتر باید ز عاشقی.....که عاشقی را اختیار در دل نباشد و آنکه گفت خود خواستم عاشق شدن را دروغگویی بیش ندیدم......
سکوت......آنگه که دل را تاب نباشد و سر را تاج هفت نگین .....
