صندوقخانه

نوای ملایمی گوشهایم را نوازش می دهد......آن هنگام که سراسر شوریده و سرمست از نوای صندوقخانه ی دلم رو به هر سو می کنم و آسوده خاطر به دوردست ها می نگرم......

 

خانه ای که بر دوش می کشم همان دل شیشه ای-ام است......در کنج-اش صندوقخانه ای است...در کنج صندوقخانه اش پیانو-ای کهنه و خاک گرفته هنوز هم انگار می نوازد......درنگ می کنم و در آن لحظه که شب را به صبح می سپارم ، دانم که ملودی کوک-اش از برای چیست و این ساز ناکوک-ام چرا ملودی هایی در خود نهان دارد بس کوک!

  
نویسنده : بازگشته ی ماندنی..... ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :


آنکه نگفت و آنکس که نمی ماند.....

می گذرد عمر بسان آب روان رود.......گذشت آن روزگاران که او ز مولانا و من ز اخوان و تو ز سهراب و استاد ز عشق خیام  در شوق بی مثالی گرفتار و شیدایی را به یکدیگر نسیه می دادیم.......

 و آن گودو که همچنان نیامد......و همسفری که به ناگاه همسفر یاسمینا شد و آن پیپی که پیپ نیست و پس میشل آیا پس آن چیست؟ و قاشقی که وجود ندارد......

 آن فیلسوف باده فروش و آن فیلم سازی که هیچوقت فیلمش را نساخت و پس از مرگش فیلم نامه ی طلایی اش را از زیر تختش به بیرون کشانیدند و همگان ز مرگش در انده نگریستند.......

 آن رویای خام و واقعیتی تلخ!

 زیبا بودن آسان است گر زیبایی را باشد آنچه همگان می پسندند!

 گر می و پیمانه را در بغل نشاید دلداده را همی نگاهی به طمع.....آنچه شوریده حالم کرده است دیدن است و گذشتن....که گذشت را می گویمش روزی همانا والاتر باید ز عاشقی.....که عاشقی را اختیار در دل نباشد و آنکه گفت خود خواستم عاشق شدن را دروغگویی بیش ندیدم......

 سکوت......آنگه که دل را تاب نباشد و سر را تاج هفت نگین .....

 

  
نویسنده : بازگشته ی ماندنی..... ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :