دلنوشته ای برای دخترکم.....
دنیای رویاهایم رو به سردی گرائیده است....دکتر منسوجی عزیز و مهربان چه سنجیده گفتی در آن روزهای جوانی ام.......همانا دگر آن سوسوی سپیده دم دلش را به تاریکی باخته است......این شب را صبح نشاید......
عالِم را به زنجیر کشیدند و زاهد را به میخانه کشاندند، اخلاق را به سخره گرفتند و دروغ را بر سر نیزه ها کردند و آئین خودشان را به تعفن، گران فروختند!
دردی قلبم را در خود فرا گرفته است و ای کاش نمی فهمیدم و ای کاش چشمه ای بودم در دل کویر و هر رهگذر لب تشنه ای را سیراب کردن بود آرزویم.....
دخترم.....دختری که عهد بستم که هرگز این گوسپندان گرگ صفت را نخواهی دید......دخترم.....دخترم که هنوز نامت را نمی دانم و چشمان زیبایت را ندیده ام........اگر روزگاری این دلنوشته را خواندی بدان که سخت نادمم و پشیمان....از اینکه در این لحظه خود را در سرزمین همیشه پارس می یابم......در این شهر طاعون زده......بدان و مطمئن باش که تا جان در کالبدم باقی است گر روزی خداونگار این جهان بودنت را ز من طلب کرد، هیچگاه در کنار دروغ و تعفن رهایت نکنم........و در آن پیله ای که خود گرفتار شدم تو را گرفتار نبینم
و روزی خواهد آمد که تو از من خواهی پرسید پدر تو را در آن دوران چه گذشته است که اینقدر رنگ روزگار بر رخسارت نشسته است و من فقط سکوت خواهم کرد و هیچ نخواهم گفت.....
