رویا در فرنگ

آره خوابتو دیدم.....

نه از اون خوابا که فقط هستی تا بهم بفهمونی چقدر برام مهم بودی و مهم هستی......

 

آره کوبیدم اومدم یه جایی.....اومده بودم اونجا فقط به خاطر تو.....یه جایی که اینجا نبود.....مردمونش از این رنگ نبودن.......آدرس رو نگاه می کردم که روی یه تیکه کاغذ نوشته بودم......همین که رسیدم جلوی در فهمیدم که از پشت پنجره منو دیدی.......تنها نبودی با مامانت بودی.......انتظار داشتم سورپرایز بشی......یا اینکه از اون پشت یه لبخند بزنی......از در که اومدی بیرون.....فهمیدم دیگه خیلی دیر اومدم......تو نگاهت نبود.....اون چیزی که همیشه بود دیگه اثری ازش نبود.....

اونقدر عصبانی بودی که توی همون حال رفتم و پشت سرمو نگاه نکردم....ولی صدای داد و فریادهات رو می شنیدم......

به سوی نا کجا سرگردان شدم.....در حالی که گریه می کردم......کوچه های غریب.....آدمهایی که اشک های منو حتی نمی بینن ........من سرگردان.....

گر لب بر لب گذاشته ام.....در درون حرف ها دارم......گر آرامم....در درون به طغیانم......

بگذار و بگذر که آنچه را که نباید نشاید............

  
نویسنده : بازگشته ی ماندنی..... ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ،۱۳٩٠
تگ ها :